تبليغاتX
زنده باد زندگی

زنده باد زندگی

شادی مانند بوسه است.آن را ببخش تا بیابی

 

اینک که می نویسم هنگامه سحر است و آوای مهربان دوست نامهربانانه قصد رفتن  کرده

است . برای ما زمینی ها که آن قدر درگیر مناسبات زمینی شده ایم که روح آسمانی خود را

 فراموش کرده ایم ماه رمضان بهترین تلنگر برای بازگشتن به خود و دوباره خود شدن است

کوچک تر که بودم از برایم سوال بود که واقعا چرا باید یک ماه از سال را روزه گرفت؟چرا باید

 بعد از ۱۴۰۰ سال باز هم برای امام حسین عزاداری کرد ؟ اما الان فکر می کنم همه این ها

 فقط یک بهانه است برای اینکه تلنگری باشد تا در لابلای جنگ نام و نان کره زمین ، آسمانی

 بودن فراموشمان نشود و یادمان نرود که  ز بالاییم و  بالا خواهیم رفت . خیلی از ما  ( و از

جمله خود من )  بسیاری از روزهای این ماه را نتوانستیم روزه بگیریم .  نه اینکه اشکالی

نداشته باشد ، باید به فکر جبران باشیم  ، اما آن چه خدا به آن نمره می دهد خلوص نیت

ماست و شاید حتی یک لحظه شرمندگی بابت اینکه چرا بعضی روزهای این ماه را  روزه    

 نگرفتم برای خدا وند کفایت  کند .

 خدایی که   ۱۱۳ بار در قرآن کریم  خود را به  مهربانی و بخشایش توصیف کرده است را 

نمی توان موجودی خشن توصیف کرد که همچون انسان های کینه توز منتظر فرصتی برای

 انتقام گرفتن  است . حتی اگر برخی ریاکاران و صاحبان دکان دو نبش دین، ابر و باد و مه و

 خورشید  را به هم  بدوزند تا چنین تصویری از خدا در ذهن ها نقش بندد ، اما در نهایت آن 

  خدایی که در  قلبها برای همیشه جاودان می ماند  همان خدای بخشنده و مهربان است

  که در فطرت  انسان ریشه دارد و خود را ارحم الراحمین می خواند  

 

                                تا ماه رمضان بعد ، مهربان ترین مهربانان یارتان

               پی نوشت ۱ : عید همتون مبارک باشه و نیایش ها تون مورد قبول درگاه خداوند     

   

+ نوشته شده در  سه شنبه 9 مهر1387ساعت 4:25  توسط سهند  | 

 در مجالی که برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای  میسازیم

که در آن  اول صبح

با  زبا نی  ساده 

 مهر تدریس کنند

و بگویند  خدا

خالق زیبایی

و سراینده عشق

 آفریننده ماست

مهربانیست که ما را به نیکویی

دانایی ،زیبایی

وبه خود میخواند

جنتی دارد نزدیک٬زیبا و بزرگ

دوزخی دارد  ـ به گمانم ـ

کوچک وبعید

در پی سودا ییست

که ببخشد ما را

و بفهماندمان

ترس ما بیرون از دایره ی رحمت اوست

در مجالی که برایم باقی است

باز همراه شما مدرسه ای می سازیم

که خرد را با عشق

علم را با احساس

و  ریاضی با شعر

دین را  با عرفان

همه را با تشویق تدریس کنند

لای  انگشت کسی

قلمی نگذارند

ونخوانند کسی را حیوان

ونگویند کسی را کودن

و معلم هر روز   

روح را حاضر و غایب بکند

و بجز ایمانش

هیچ کس چیزی را حفظ  نباید بکند

مغزها پر نشود چون انبار

قلب خالی نشود از احساس

درس هایی  بدهند

که بجای مغز

 دل ها را تسخیر کند

از کتاب تاریخ

جنگ را بردارند

در کلاس انشا

هرکسی حرف دلش را بزند

غیر ممکن ها را از خاطره ها محو کنند

تا کسی بعد از این

باز همواره نگوید هرگز

و به آسانی هم رنگ جماعت نشود

زنگ نقاشی تکرار شود

رنگ را در پاییز تعلیم دهند

قطره را در باران

موج را در ساحل

کار را در کندو

و  طبیعت را در جنگل سبز

و عبادت را در خدمت خلق

همه را با تشویق تدریس کنند

مشق شب این باشد

که شبی چندین بار همه تکرار کنیم

عدل ، آزادی ، قانون ،شادی

امتحانی بشود که بسنجند ما را

تا بفهمند که چقدر

عاشق و آگه و آدم شده ایم

در مجالی که برایم باقیست

باز همراه شما مدرسه ای می سازم

که در آن آخر وقت، به زبانی ساده

شعر تدریس کنند

وبگویند که تا فردا صبح

 خالق عشق نگه دار شما


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مهر1387ساعت 20:5  توسط سهند  | 

 

در درون من همیشه دو احساس متضاد هست

 یكی احساس شادی

از روییدن سیبی كه بر شاخه درخت شكوفه كرده

 و  دیگری احساس وحشت

 از دیدن  آنچه بر مردم سرزمین من می گذرد ...

 

                                                                                  شادروان نادر ابراهیمی

+ نوشته شده در  شنبه 30 شهریور1387ساعت 20:12  توسط سهند  | 

 

وقتی مثبت اندیش هستید نگرش فراوانی دارید و به دنیا با دیدی خیر خواهانه نگاه  

 میکنید و ایمان دارید  که جهان مکان زیبایی است که اکثرا آدم های خوب آن را  پر

کرده اند و نسبت به توانمندی های خود خوش بین هستید و آن ها را می شناسید

احساس خواهید کرد که زمان شما بهترین زمان ممکن برای زندگی کردن است 

   .  این اصلا به آن معنا نیست که به مشکلات و مسائل جهان  آگاه نیستید  بلکه شما فردی  هستید که  همواره

  به جای چرا به چگونه و بر روی راه حل ها بیش از مشکلات تمرکز خواهید کرد و بیشتر به چگونگی بهبود

  مسائل و برنامه ریزی برای آن فکر می کنید تا اینکه چه کسی را باید سرزنش کرد  یا در گذشته  چه

 اتفاقی افتاده است . اما اگر دیدگاهی حاکی از کمبود داشته باشید درست در جهت خلاف آن چه گفته

 شد تمرکز خواهید کرد . اعتقاد خواهید داشت که موفقیت تنها به بخت و اقبال بستگی دارد و افراد موفق

 به احتمال زیاد ثروت خود را از راه فریب دیگران و کلاه برداری به دست آورده اند. به سادگی بهانه های

 قدیمی را خواهید پذیرفت : " پولدارها ژولدارتر می شوند و فقیرها فقیرتر " ، مهم نیست که شما چه کار

  بلدید یا چه دانشی دارید ، مهم این است که چه کسی را می شناسید...

با این وجود مثبت اندیشی یک استراتژی و خط مشی نیست   بلکه فقط یک کاتالیزور است که فرآیندهای

 دیگر موفقیت را تسهیل می کند.بسیاری از مردم فکر می کنند برای اینکه به یک چیز برسند تنها کافی

 است که آن را بخواهند یا درباره آن مثبت فکر کنند . من به این نوع مثبت اندیشی می گویم مثبت

اندیشی مخدر که اصلا نتیجه بخش نیست و مخصوص کسانی است که مایلند بدون پرداخت هزینه

های   لازم برای پرواز به مقصد برسند و  هیچ گاه  نمی رسند .

پیش از آن که پول یا عواطف خود را در کار ، شغل ، یا روابطی سرمایه گذاری کنید به خوبی بررسی و

تحقیق کنید و جزییات مسیر پیشنهادی برای رسیدن به مقصد را بسنجید . با کسانی که همان مسیر را

  پیموده اند مشورت و از تجارب دیگران استفاده کنید و از آنان بپرسید که اگر مجبور باشید این مسیر  را

بار دیگر طی کنند چه کار متفاوتی انجام خواهند داد .

آن چه خواندید بخشی از کتاب برنامه پرواز آخرین اثر برایان تریسی بود که هنوز در ایران به طور گسترده

 منتشر نشده است . این کتاب کتابی است متفاوت با سایر کتاب های موجود و اعتقاد من این

است که این کتاب " مانیفست موفقیت واقع بینانه " است و توانسته است ضمن وفاداری به اصول

موفقیت تعریفی واقع بینانه تر از این اصول ارائه دهد . این را هم بگویم که بین  موفقیتیها ، برایان 

تریسی  نویسنده مورد علاقه من است و تقریبا همه کتابهایش را خوانده ام  .باز هم از او و اندیشه

هایش برایتان در اینجا سخن خواهم گفت .

 

پی نوشت ۱ : یه مطلب طولانی راجع به این کتاب نوشته بودم که

 کاغذ  دست نوشتمو گم  کردم 

 

پی نوشت ۲ : ظاهرا دوست خوبم آقای سید حسینی که به این

وبلاگ هم سر می زنن زحمت زیادی برای ترجمه این کتاب کشیدن

که امیدوارم هر چه زودتر به بازار عرضه بشه و بتونیم ازش استفاده

 کنیم .به نظرم  این کتاب اگر خوب و درست معرفی و عرضه بشه

این پتانسیل رو داره که یه موج جدید در بازار  این نوع کتاب ها ایجاد

کنه و جریان ساز باشه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 21 شهریور1387ساعت 0:46  توسط سهند  | 

 

کسی که دوست داشتن را دوست نمی دارد

در گرد و باد زمانه  پارو می زند

اما کسی که دست کم یک گل زرد

یا  یک پرنده زنگاری را دوست دارد

 دست کم شاه زندگی خویش است

 کسی که صلح را دوست نمی دارد

 خواه نا خواه هیزم جنگ می شود

 و کسی که  صلح را دوست می دارد

 کارش شاید  همین باشد

که فقط یک فنجان چای را

از میان هزاران جنگ خونین

آرام آرام به سلامت بگذراند

 

+ نوشته شده در  شنبه 9 شهریور1387ساعت 11:43  توسط سهند  | 

 

 این مطلب رااز وبلاگ بوی خاک برداشتم

با کسب اجازه ازمحمدرضا یزدان پناه عزیز

میدان ونك را كه پیاده دور می‌زنیم، چاره‌ای نیست جز آنكه با ستونی از ماشین‌هایی روبرو شوی كه با رنگ زرد بر روی شیشه‌اشان نوشته شده گشت ارشاد. چند پلیس مرد به اضافه چند همكار زن كنار ماشین‌ها ایستاده‌اند. دو نفر از پلیس‌های زن در حال صحبت با دختری هستند كه مانتوی كوتاهی پوشیده و او را به سمت ماشین هدایت می‌كنند.

بی‌توجه چندانی از كنارشان رد می‌شویم كه از گوشه چشمم متوجه می‌شوم یكی از خواهران انتظامی به طرفمان می‌آید؛ در زمانی كه از چند لحظه بیشتر نشد نگاهی به فرناز می‌اندازم؛ از سر كار برمی‌گردد و طبیعی است كه پوشش و آرایش اداری داشته باشد، از خودم هم كه خیالم راحت است. سرم را برنگردانده‌ام كه خواهر ارشادی با نام صدایم می‌كند: آقای یزدان‌پناه! لبخند می‌زند. مجددا تكرار می‌كند: آقای یزدان‌پناه!

بهتم می‌زند، مرا از كجا می‌شناسد؟؟! قبل از اینكه بتوانم عكس‌العملی نشان دهم یا چیزی بگویم این بار صدا می‌كند: فرناز! می‌ترسد. هر دو خشكمان زده! همدیگر را نگاه می‌كنیم و با اشاره چشم می‌پرسیم این دیگه كیه؟؟؟ نزدیك می‌شود، حالا چهره‌اش برایم آشنا شده اما هرچه تلاش می‌كنم تا بشناسمش نمی‌توانم. متوجه می‌شود، با خنده می‌گوید: نشناختید منو؟؟؟

دستان فرناز را می‌گیرد؛ هنوز شوكه‌ایم! نامش را به خاطر می‌آورم اما توان بیانش را ندارم: س – ن

تو اینجا چكار می‌كنی؟؟؟

س – ن همكلاسی من در دانشگاه اراك و هم اطاقی فرناز در خوابگاه بود. اهل منطقه‌ای در جنوب شهر تهران؛ گرم، صمیمی . یك ترم قبل از اینكه از دانشگاه اخراجم کنن در كنكور قبول و وارد دانشگاه ما شده بود. با فرناز خیلی نزدیك بود. اواخر همان ترم بود كه بچه‌ها گفتند عاشق پسری شده و چون پدر و مادرش با ازدواجشان مخالف بودند از خانه فرار و با او ازدواج كرد. سعی می‌كرد در آرایش و پوشش از كسی عقب نباشد اما آن همكلاسی قدیمی الان با چادری مشكی و مقنعه‌ای سبز كه آرم نیروی انتظامی بر رویش بود در مقابلم ایستاده بود.

خاطرات قدیمی مثل باد از مقابل چشمانم می‌گذرد. به فرناز كه نگاه می‌كنم می‌بینم او هم مثل من یك دنیا پرسش است. سكوت می‌كنم و ترجیح می‌دهم فرناز با هم اطاقی قدیمیش صحبت كند:

تو اینجا چكار می‌كنی؟؟؟ این چه لباسیه؟؟؟

س – ن (با همان خنده مهربان): خب دیگه! فاطی كماندو شدم به همین راحتی...

فرناز: آخه چرا؟؟؟ یه وقت دخترا رو نگیرید...                                   

س – ن (با همان خنده): نه! ما كسیو نمی‌گیریم.              

فرناز: باورم نمیشه! چی شد كه سر از این كار درآوردی؟؟؟

س – ن: مفصله باید بعدا برات تعریف كنم.

فرناز (با رنگی پریده و صدایی كه از بغض می‌لرزد): تو رو خدا بگو چی شد كه اینكاره شدی... باورم نمیشه!

س – ن: من باید برم، نمی‌تونم زیاد وایسم. خوشحال شدم آقای یزدان‌پناه، مواظب خودت باش فرناز جون، خداحافظ!

یكی از پلیس‌های مرد با تحكم سرش داد می‌زند: برگرد سر جات خانم!

فرناز شوكه شده و اشك در چشمانش حلقه زده، هیچكدام از حربه‌های خبرنگاری هم به كارم نیامدند تا مسئله را برایش توجیه كنم؛ مگر برای خودم می‌توانم؟؟؟ خاطرات قدیمی مثل باد از مقابل چشمانم می‌گذرد و این بار دنیایی پرسش بی‌پاسخ را برایم باقی می‌گذارد. من هنوز باور نكرده‌ام كه س - ن فاطی كماندو شده باشد...                                                                                    

پی نوشت ۱ : من معتقدم گشتهای ارشاد همون مزاحمین خیابانی هستند که فقط به صورت مداوم

 و سازمان یافته عمل می کنن   

پی نوشت ۲ : اگر دختر بودم حال این گشت ارشادیارو می گرفتم .آدمم این قدر پر رو

پی نوشت ۳ : امروز تو روزنامه خوندم که یک نهاد وابسته به دولت اعلام کرده مطابق

نظر سنجی ها سردار رادان محبوب ترین مدیر دولتی از نظر مردمه ولی من اگه

 جای نظر سنجی کننده های دولت بودم خود پرزیدنتو به جاش اعلام می کردم 

 

 

 

                          

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 15:48  توسط سهند  | 

 

دو سه روزه رفتم تو یه حس و هوای نوستالژیک . کلا آدم نوستالژیکی هستم و زیاد یاد گذشته های خوب و قشنگ میفتم  ( اینم یه خودافشاگری درباره نقطه ضعف هام  )

پریشب با مامان بزرگم که بیشتر از هر کسی تو دنیا دوستش دارم داشتیم آلبوم های قدیمیمون رو نگاه می کردیم و خلاصه این طوری شد که یاد روزهای کودکیم افتادم

شاید جالب باشه  بدونید که من بر خلاف همه بچه ها اصلا دوست نداشتم بزرگ بشم و تو همون دنیای کودکانه خودم اگه یه نفر بهم می گفت ماشالله چقدر بزرگ شدی اصلا از این حرفش خوشم نمی یومد شاید همون موقع پیش بینی می کردم که دنیای آدم بزرگ ها چه دنیای بی روح و خسته کننده ای می تونه باشه

البته آدم بزرگ هایی هم هستن که کودک درونشون رو هنوز شاداب و سرزنده نگه داشتن.اما متاسفم که جامعه  این جور آدم ها رو طرد می کنه یا حداقل زیاد جدی          نمی گیردشون

خلاصه دیشب ذهنم پر کشیدو رفت تو اون فضا.تو روز هایی که شاید یه اتفاق کوچیک مثل اومدن یه مهمون دوست داشتنی این قدر خوشحالم می کرد که تو یه لحظه به اوج می رسیدم یا با دیدن فیلمی مثل کلاه قرمزی و پسر خاله تا چند روز به خاطر نحوه برخورد آقای مجریه با کلاه قرمزی  ناراحت می شدم

روزایی که اول صبح بیدار می شدم . کوله پشتیمو می نداختم رو دوشم.اول می رفتم روزنامه فروشیو یه همشهری می گرفتم ، خود روزنامه رو می نداختم  دور و آفتابگردونشو که الان شده دوچرخه با خودم می بردم مدرسه و سر صف یواشکی دور از چشم ناظم می خوندمش

اون زمان می تونستم از هر چیزی لذت ببرم. بدون اینکه بدونم پشت هر کدوم اون ها چیه

 آرمانگرا بودم . بدون اینکه درباره مفهوم آرمانگرایی و تفاوتش با واقع گرایی چیزی بدونم

همه چیز رو ممکن می دونستم .بدون اینکه با تئوری های  مثبت اندیشی آشنا باشم

آزاد آزاد بودم.بدون اینکه دشمنان آزادی رو بشناسم و ازشون بدم بیاد

همه مردم رو دوست داشتم.بدون اینکه یاد بگیرم دسته بندیشون کنم

تو ذهنم بدون محدودیت به همه جا پرواز می کردم.دلم می خواست به طور همزمان یه تاجر

پولدار ، یه هنر پیشه موفق ، یه نویسنده یا سردبیر مجله ، یه دکتر که ترجیحا بهترین دکتر دنیا

 هم هست ، یه مجری محبوب تلویزیون و هزار تا چیز دیگه به طور همزمان باشم و اصلا به 

هزینه ها ، مستلزمات و تعارضات میون این ها فکر نمی کردم.

من هیچ خدشه ای به این اصل وارد نمی کنم  که آدم بزرگ ها در خیلی از موارد درست

تر از بچه ها  فکر می کنن . با این وجود الان می فهمم چی میشه که خیلی از آدم ها شور و اشتیاقشون رو تو بزرگ سالی از دست میدن

الان همه اطرافیان به طاهر  از روی دلسوزی به آدم توصیه می کنن که مواظب باش . مواظب باش چه حرفی می زنی که بعدا برات دردسر ساز نشه .

مواظب باش چی می خوری که سلامتی بیشتر  به خطر نیفته    

 خودتو سانسور کن و مواظب باش جوری حرف بزنی که بهانه دست زیر آب زن ها ندی

 مواظب باش که به کسی وابسته نشی ،مواظب لباس پوشیدنت باش که بهت گیر ندن

چشم...چشم...چشم...همه این ها چشم.اما آیا یه نفر هست که به آدم بگه مواظب باش که

 شور و اشتیاق درونت رو وسط  این همه مواظب بودن ها از دست ندی؟کسی هست

 که به آدم بگه مواظب باش به یه آدم  بی روح و  مکانیکی تبدیل نشی؟آبراهام لینکلن میگه

 آدم ها هیچ وقت پیر نمی شن . اون ها فقط وقتی فرسوده میشن که آرمانها و ایده آل

هاشون رو از دست میدن .

واقعیت اینه که بزرگ شدیم و باید مثل آدم بزرگ ها رفتار کنیم به قول حسین پناهی نازنین:

من می خوام برگردم به کودکی                                              کفش برگشت برام کوچیکه

ما البته نمی تونیم مثل اون موقع باشیم . اما می تونیم فقط کمی ، کمی فقط ، زنده تر از

خاطره باشیم و گاهی مثل کودکیمون صاف و ساده و بی ریا و بدون دغدغه به همه چیز نگاه

 کنیم. شیطنت کنیم و به همه باید و نباید های دنیا بخندیم . اما فقط گاهی

  

 

+ نوشته شده در  جمعه 25 مرداد1387ساعت 16:45  توسط سهند  | 

 

سکانس اول:  توی تاکسی نشسته‌ام، آخرین امتحانم را داده‌ام و می‌خواهم از دانشگاه به خانه بیایم پسری جوان، هم سن و سال خودم دارد با دختری که باید احتمالاً فقط دوستش باشد با موبایل حرف می‌زنند، متن صحبتهایی که میان این دو رد و بدل می‌شود عجیب و غریب است :

پسر می‌پرسد: چرا پنج دقیقه پیش که بهت تلفن کردم جواب ندادی. دختر احتمالاً دلیل یا بهانه‌ای می‌آورد و بعد پسر فریاد می‌زند: « به من دروغ نگو کثافت! »

دختر هم عصبی می‌شود  و صدایش بالا می‌رود، پسر پوزخند می‌زند و می‌گوید: چته؟ سگ شدی؟ دختر جواب می‌ده: آره، سگ شدم. پسر با عصبانیت می‌گوید: اگه تو سگی قلّادت دست منه عوضی!!! و سپس با عصبانیت می‌پرسد: حالا به فرض الان راست میگی، دیشب کجا بودی؟ دختر: خونه دوستم بودم.  پسر: چرا به من نگفتی و رفتی؟ دختر: به تو ربطی نداره، من هر کاری که دلم بخواد می‌کنم , هیچ کی نمی‌تونه جلوی منو بگیره!

این جمله آخر ظاهراً بدجوری پسر را آتش می‌زند تا آن جا که با صدایی بلند وسط تاکسی داد می‌زند: فقط ده دقیقه صبر کن من برسم اون جا، مادرتو به عزات می‌نشونم، که هیچ کس نمی‌تونه جلوی تو رو بگیره دیگه؟ کاری می‌کنم که مرغای آسمون به حالت گریه کنن تا بفهمی با کی طرفی ، و سپس نعره می‌زند: جرأت  داری همون جا وایستا!!!

من و بقیة مسافران هاج و واج داریم او را نگاه می‌کنیم، اصلاً حواسش به ما نیست، با همه نفرتی که از این رفتارها دارم سعی می‌کنم که در طول مسیر باقی مانده تا ونک، چیزی به او نگویم و فقط کمی آرامش کنم تا چند دقیقه بعد که به محل قرار رسید خدای نا کرده بلایی سر خودش و آن دختر نیاورد، وقتی پیاده می‌شوم حس می کنم که کمی آرام ‌تر شده است, اما خودم نا آرامم و تا  مدام در ذهنم با این موضوع کلنجار می روم که اگر واقعاً هدف از این دوستی ها مهر ورزیدن و لذت بردن از وجود یکدیگر است پس این همه احساس مالکیت و تعصّب بی جا از کجا نشأت می گیرد؟

 

سکانس دوم : یکی از دوستان قدیمی  پدرم به همة آدم ها و پدیده های کائنات بدبین است، از نظر او هر اختراع یا محصول جدیدی که وارد بازار می شود توطئه‌ای از سوی سرمایه‌دارها برای خالی کردن جیب مردم  است! او این بدبینی را نسبت به خانوادة خودش هم دارد،  هر گاه همسر یا فرزندان او بدون اطلاع وی بیرون از منزل هستند فکر می کند که حتماً دارند کار خلافی انجام می دهند، مگر آن که خلافش ثابت شود! من هر وقت او را می بینم یاد خاله‌ام که ساکن کاناداست می افتم که یک بار گفت: بزرگترین تفاوتی که این جا با اون جا از لحاظ فرهنگی دارد این است که آن ها نسبت به ذات بشر دید مثبت دارند و به همین دلیل در آن جا از خانواده ها گرفته تا مدارس عموماً خواسته‌هایشان را با ابزار تشویق پیش می برند تا تنبیه

 

سکانس سوم: یکی از دوستان دوران کودکی من الان از اعضای فعال بسیج است. من او را می شناسم،  ذاتاً پسر خوبی است و من به عقاید و دغدغه‌هایش احترام می گذارم. اما او مشکلش اینجاست که دایرة نگاهش خیلی محدودی دارد. از نظر او هر کس که علاقه‌مند به بسیج و مسئولان درجه یک این نظام نیست قطعاً خائن به کشور است و حتی یک لحظه در ذهنش این احتمال را نمی دهد که ممکن است یک نفر در چارچوب های مورد نظر این حکومت نیندیشد، اما در عین حال انسانی خوب و دلسوز برای کشورش باشد و شاید گاهی در برخی زمینه ها، ایده های خوبی برای ادارة جامعه‌اش داشته باشد. او یک بار گفت: می دانی، اگر فلان شخصیت بگوید ماست سیاه است ما هم همین را می گوییم، نه این که از روی ترس این را بگوییم، بلکه واقعاً همین طور فکر می کنیم! یادم می آید که این حرف را سال ها پیش در روزنامه ای که پدرم خریده بود از زبان شخص دیگری شنیده بودم و همان موقع با ذهن کودکانه ام اندیشیدم: مگر مولا علی (ع) نفرموده اند که نبین چه کسی سخن می گوید,  بلکه ببین چه می گوید ؟

 

سکانس چهارم: برخلاف دوست قبلی، یکی دیگر از دوستان من از آن هاییست که ادعای روشنفکری بسیار زیادی دارند. پیامبران او کانت و جان لاک و متون مقدسش کتاب های کافکا و صادق هدایت هستند. این دوست به اصطلاح روشنفکر ما, رسالت اجتماعی خود را در این خلاصه می کند که هر گاه سر کلاس معارف می نشیند به بحث و مجادله با استاد روحانی این درس بپردازد تا به خیال خودش شجاعانه، بی مبنا بودن آموزه های دینی را با حضور وی به اثبات برساند. او هنوز نمی داند که دین در ذات بشر نهفته است و تلاش هزاران آدم بزرگتر از او در طول تاریخ برای حذف خدا از زندگی بشر ناکام مانده است. جدای از  این مسایل آیا هنوز وقت آن فرا نرسیده  که همه ما به اعتقادات یکدیگر احترام بگذاریم و زندگی مسالمت آمیزی را در کنار همدیگر تجربه کنیم؟ (ادامه...)

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه 6 مرداد1387ساعت 0:10  توسط سهند  | 

 

اخیرا یک کتاب خواندم تحت عنوان کتاب کوچک انسان موفق از انتشارات راشین، حجم کتاب کم بود وخواندنش کمتر از یک ساعت وقتم را گرفت اما در عین حال نکات بسیار زیادی را از آن آموختم . نویسنده این کتاب، آقای یی چینگ یک نویسنده چینی است که طبقات نخبه جوامع شرقی و غربی به آموزه های او مراجعه می کنند.

"موفقیت واقع بینانه " چیزی است که همواره دغدغه ذهنی من بوده . به اعتقاد من در فرایند رسیدن به موفقیت نمی توان بیش از حد بر روی ذهنیات تاکید کرد و آن چه پیرامون آن در اغلب کتاب های موفقیت سخن گفته می شود مقدمات و پیش شرط های لازم برای  رسیدن به موفقیت هستند ونه فرایند آن که البته آن ها هم  لازم ومفیدند . در واقع موفقیت هم وابسته به نگرش ، و هم نیازمند دید دراز مدت ، برنامه ریزی استراتزیک و از همه مهم تر ایجاد توازن و تعادل ، و شناخت  اهمیت امور مختلف به نسبت یکدیگر است و در کتاب دکتر یی چینگ این امور دیگر نیز به خوبی مورد توجه قرار گرفته است. 

 

تعدادی ازجملات کتاب آقای یی چینگ  را دراین جا برای شما درج می کنم:

 

۱-  انسان موفق ازطبیعت الگو می گیرد. طبیعت نسبت به شرایط هر فصل حساس است و برای هماهنگ ماندن باآن خود را مدام بازآفرینی می کند واز راه درست به   سوی کمال پیش می رود.

 

۲-  انسان موفق هرگز روی توانایی های خود، بیش از اندازه حساب نمی کند و به یاد دارد قدرتی که به درستی هدایت نشده باشد می تواند زیان آور باشد.

 

۳-       فضیلت های انسان موفق را میتوان در دوچیز خلاصه کرد: « صحت عمل»  و « ثبات قدم» 

 

۴-       انسان موفق اهل لاف زدن نیست و برتری خود را تاوقتی لازم نشده نشان  نمی دهد

 

۵-       انسان موفق می داند که درامور گوناگون انسانی، دوره های نظم پس از دوره های بی نظمی می آید، همانگونه که درطبیعت باران پس از طوفان و  رعد وبرق می بارد. پیشرفت و موفقیت ازآن کسی است که طوفان ها را از سربگذراند.

 

۶-  انسان موفق نصیحت پذیر است، اما اجازه نمی دهد که به طرف هرایده   نیازموده وبی برنامه ای کشیده شود

 

۷-   انسان موفق می داند که زایش ورشد ، رنج وزحمت بسیار به همراه دارد.

 

۸-  وقتی کاری بیش از حد به کندی پیش می رود، مشکلاتی در سر راه قرار دارند که نمی بینیمشان یا آن ها را مشکل به حساب نمی آوریم. انسان موفق برای بازشناختن آنها ، مدام در پیش شرط هایش تجدید نظر و آنها را دوباره سازمان دهی می کند

 

۹-   اگر کسی درمورد آن چه که واقعا دارد در زندگی اش رخ می دهد واقع بین نباشد ، هرگز نمی تواند به میزان لازم و کافی چیز یاد بگیرد و انسان موفقی شود.

 

۱۰-   انسان موفق متوجه است که آن چه وی آنها حقایق جهانی بی چون وچرا پنداشته، در واقع برداشت های شخصی او از اوضاع بوده است، پس وی مدام پیش فرض های خود را بازنگری می کند تا به یک هماهنگی درونی و پویا برسد (ادامه...)

           

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 3 مرداد1387ساعت 21:31  توسط سهند  | 

 

الان داشتم متنی از زنده یاد حسین پناهی می خوندم که برام جالب بود.بدون هیچ تحلیل مثبت یا منفی متن رو میذارم تو وبلاگ تا شما هم بخونید:

من زندگی را دوست دارم

ولی از زندگی دوباره می ترسم

دین را دوست دارم

ولی از کشیش ها می ترسم

قانون را دوست دارم

ولی ار پاسبان ها می ترسم

عشق را دوست دارم

ولی از زن ها می ترسم

کودکان را دوست دارم

ولی از آیینه می ترسم

سلام را دوست دارم

ولی از زبانم می ترسم

من می ترسم،پس هستم

این چنین می گذرد روز و روزگار من

من روز را دوست دارم،

ولی از روزگار می ترسم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 تیر1387ساعت 1:0  توسط سهند  | 

 بعد یه غیبت صغری دوباره اومدم که بنویسم.امتحانام هیجدهم تموم شد.هم از لحاظ تعداد واحد و هم نوع واحدهایی که گذروندم   بهترین ترمم بود و خدا رو شکر که خوب تموم شد.این یکی دو روزم درگیر کارای عقب موندمو ثبت نام ترم تابستونیو اینا بودم.ضمنا هفدهم تیر هم تولدم بود که با یکی دو روز تاخیر جشن گرفتم (نمی خواین تبریک بگین )خلاصه رفتم تو بیست و چهار سالگی .بیست و سه سالگی سال پر بار و هم پر دغدغه ای برام بود.امیدوارم که امسال هم پربار باشه  در ضمن یه خورده هم بتونم استراحت کنم (میشه واقعا؟) اخیرا دارم به یه موضوع اجتماعی خیلی فکر می کنم .افکارمو چند روز دیگه تو یه مقاله می نویسم و می ذارم تو وبلاگ تا شما هم بخونین و نظر بدین.در ضمن از همه دوستان  با معرفتی هم که تو این مدتی که وبلاگم غیر فعال بود باز هم سر می زدن و کامنت می ذاشتن متشکرم.

 

+ نوشته شده در  جمعه 21 تیر1387ساعت 16:5  توسط سهند  | 

    

خداوندا، به عوام ما علم ، به علمای ما مسئولیت، به مومنان ماروشن اندیشی وبه روشنفکران ما دین، به متعصبین ما فهم ، به مردان ما شرف و به زنان ما شعور وبه پیران ما آگاهی و به جوانان ما هدف، وبه اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما نیز عقیده، به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و به مبلغین ما حقیقت و به دین داران ما دین  و به نویسندگان ما درک  و به هنرمندان ما درد و به شاعران ما شعور و به نا امیدان ما امید و به ضعیفان ما نیرو و به محافظه کاران ما جسارت و به مردگان ما حیات و به راکدان ما تکان وبه کوران ما نگاه و به خاموشان ما فریاد وبه حسودان ما شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به همه مردم خود آگاهی و به ملت ما شایستگی نجات وعزت ببخش....خدایا عقیده مرا از عقده ام مصون بدار، رشد علم و آگاهی مرا از فضیلت احساس و اشراق محروم نکن، به من کمک کن تا  بتوانم  شکوه منی را که می خواهم باشم ، قربانی منی که می خواهند باشم نکنم. خدایا به من قدرت تحمل عقیده مخالف را ارزانی کن ،به من کمک کن تا هرگز نتوانم کوری را به بهانه آرامش تحمل کنم ، ای خدای بزرگ، به من توفیق تلاش در شکست، صبر در سختی،رفتن بی همراه ؛ کار بی پاداش ؛ فداکاری درسکوت ؛ مذهب بی عوام؛ عظمت بی نام ؛ خدمت بی نان؛دین منهای قدرت،ایمان بی ریا؛ خوبی بی نمود؛ گستاخی بی خامی ؛ قناعت بی غرور؛عشق بی هوس؛  تنهایی در انبوه جمعیت ؛ ودوست داشتن بی آنکه دوست بداند؛ عطا کن . خدایا،به من زیستنی ببخشا که در لحظه مرگ، بر بی  ثمری اش حسرت نخورم، و مُردنی عطا کن که بر بیهودگیش، سوگوار نباشم . بگذار تا آن را، خود انتخاب کنم، اما آنچنان که تو دوست می داری...

 

 به مناسبت سالروز بزرگداشت  دکترعلی شریعتی ، پدر روشنفکری دینی ایران 

 

   

+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 1:15  توسط سهند  | 

 

 دریغا تو احساس اگر داشتی                     دلت را چو من مفت می باختی

  برای خود ای ایزد بی خدا                          خدای دگر نیز می ساختی

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 2:6  توسط سهند  | 

 ۱.داشتن  احساس  توان مندی فردی 

۲.احساس اهمیت داشتن و مفید بودن

۳.توان مند بودن برای کسب موفقیت مالی

۴. مورد تشکر و قدر شناسی قرار گرفتن

۵.احساس برتری داشتن در حوزه فعالیت خود 

۶.حس پذیرش درمحافل دوستانه و  اجتماعی 

 ۷.دلبستگی به دیدگاه ها و اعتقادات خود 

۸.  نیاز به حفظ احترام و  آزادی های فردی

۹.  حس دوست داشتن و  دوست داشته شدن

۱۰ . داشتن احساس امنیت روانی و  عاطفی

اگر دوست داریم رابطه مان با یک نفر برای همیشه پایدار باقی بماند باید مواظب باشیم     

 در هیچ شرایطی عامل شکسته شدن یکی از احساسات اشاره شده ، در او  نباشیم  .

+ نوشته شده در  یکشنبه 26 خرداد1387ساعت 2:17  توسط سهند  | 

آری آری زندگی زیباست

زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست

گر بیفروزیش

رقص شعلش در هر کران پیداست

ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست

    شعری از سیاوش کسرایی       

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 خرداد1387ساعت 0:23  توسط سهند  |