گناهان مرا و من لطف او را ...
یه مدته که به شدت درگیر کار جدیدی هستم که شروع کردم . کار مجله رو با همه جذابیت هاش و دلتنگی هام تقریبا گداشتم کنار و از سه ماه پیش تا الان مشغول راه اندازی و روی ریل انداختن یک فروشگاه محصولات فرهنگی هستم که فعلا اسمش رو گذاشتم باران
حدود یک ماه هستش که این فروشگاه رو باز کردیم و فروشش هم بد نیست . هر چند که هنوز تا رسیدن به نقطه آرمانی فاصله زیادی داریم . ما اول این مغازه خوش ویترین رو رهن کردیم ( که از دستمون نره ) و بعد تصمیم گرفتیم که چه کاری انجام بدیم . تابستون امسال بیشتر وقت من به فکر کردن به این قضیه گذشت و کارهای زیادی رو بررسی کردیم . از سوپر مارکت تا موبایل فروشی و خیلی کارهای دیگه . اما در نهایت تصمیم گرفتم کاری رو انجام بدم که با روحیات و تجربه ها و شرایط من سازگار باشه هر چند که درآمد خیلی بالایی هم توش نباشه و برای همین سی دی فروشی رو انتخاب کردم . کاری که هم فرهنگیه و هم تجاری و من همیشه این جور کارها رو دوست داشتم که هر دو جنبه رو با هم دارن . زندگی کردن میون این همه فیلم و ترانه و معاشرت با مردم لذت بخشه . اما محاسبه دائمی سود و زیان و حساب و کتاب فروش رفتن یا نرفتن بعضی جنس ها و سر و کله زدن با بعضی نهادها هم به هر حال جز سختی های این کاره
بعضی آدمها باران را احساس میکنند بقیه فقط خیس میشوند
-خواهي نشوي رسوا همرنگ جماعت شو
-تربيت نااهل را چون گردكان بر گنبد است
-تا نباشد چوب تر فرمان نبرد گاو و خر
(احتمالا این ضرب المثل صرفا در مورد گاو و خرگفته شده باشد نه انسان)
- گليم بخت كسي را بافتند سياه به آب زمزم و كوثر سفيد نتوان كرد .
-هنر نزد ايرانيان است و بس
-اگر شريك خوب بود خدا براي خودش انتخاب مي كرد
-يك دست صدا ندارد
-آب كه از سر گذشت چه يك ني چه صد ني
-چو فردا شود فكر فردا كنيم
-هرآنكس كه دندان دهد نان دهد
-ترك عادت موجب مرض است
-كار هر بز نيست خرمن كوفتن -گاو نر مي خواهد مرد كهن
اما جالب اين است كه در مقابل مفاهيم سنتي مثل يك گل بهار نمي شود و يا يك دست صدا ندارد، چرا براي مقابله با آنها به ياد پيام هاي زيباي مولانا و سعدي و ديگران نمي افتيم مثلا حضرت مولانا مي گويد:
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آيد
تو يكي نه اي هزاري تو چراغ خود برافروز
و يا اين شعر زيبا كه :
تو برگ به آب انداز كوچك مشمار آنرا
شايد كه نجات افتد زنبور غريقي را
يا سعدي كه به زيبايي سراييده است
طريق باديه رفتن به از نشستن باطل
كه گر مراد نيابم به قدر وسع بكوشم
يا اين پيام مثبت و زيبا كه مي گويد " به جاي لعنت كردن بر تاريكي ، شمعي روشن كنيد".
در سفر مي ديدي
قرن كوتاه تر از ده سال است
و جهان دهكده ايست
كه صداي همه را مي شنوي
همه را مي بيني از پنجره كوچك تصويري خويش
آبراهام لینکلن پسر یک کفاش بود و رئیس جمهور آمریکا شد. طبعا اشراف زادگان داخل حکومت از این اتفاق خشمگین شدند . چون آن ها نمی توانستند ریاست جمهوری یک فرد عادی از متن جامعه را بپذیرند . بزرگترین دستاورد او در دوره خودش لغو برده داری بود .
در اولین روزی که او می رفت تا نطق افتتاحیه خود را در کنگره ارائه کند، درست در موقعی که داشت از جا برمی خاست تا بطرف تریبون برود، یک اشراف زاده بلند شد و گفت: آقای لینکلن هر چند شما الان بر حسب تصادف پست ریاست جمهوری این کشور را اشغال کرده اید،اما فراموش نکنید که همیشه به همراه پدرتان به منزل ما می آمدید تا کفش های خانواده ما را تعمیر یا تمیز کنید و در اینجا خیلی از سناتورها حضور دارند که پدر شما کفش های آنها را دوخته است. بنابر این هیچگاه اصل خود را فراموش نکنید.
آبراهام لینکلن حرفی زد که همه باید آویزه گوش خود کنند، او گفت:
من از شما سپاسگزارم که درست پیش از ارائه اولین خطابه ام به سنا، مرا به یاد پدرم انداختید. پدرم چنان طینت زیبایی داشت و چنان هنرمند خلاقی بود که هیچ کس قادر نبود کفش هایی به این زیبایی بدوزد. من می دانم که هر کاری هم انجام دهم نمی تونم آنقدر که او آفرینشگر بزرگی بود، رئیس جمهوری بزرگ باشم. من نمی توانم از او پیشی بگیرم.
در ضمن می خواهم به همه شما اشراف زادگان خاطر نشان سازم، اگر کفش های ساخت پدرم پاهایتان را آزار می دهد، من هم این هنر را زیر دست او آموخته ام... البته من کفاش قابلی نیستم ولی حداقل می توانم کفش هایتان را تعمیر کنم. کافی است به من اطلاع دهید تا خودم شخصا به منزلتان بیایم.
این مرد فکر می کرد دارد او را تحقیر می کند، اما نمی توان شخصی مثل آبراهام لینکلن را تحقیر کرد. فقط می توان مردمان کوچک را که از حقارت رنج می برند، سرافکنده و خوار کرد. انسان های عالیقدر فراتر از تحقیرند.
پی نوشت ۱ : به نظر من واکنش نشان دادن از موضع بالا ، همیشه بهتر از واکنش نشان دادن از روی ضعف است .
نامه خواندنی آبراهام لینکلن به آموزگار فرزندش را در اینجا می توانید دوباره بخوانید .
زنی را می شناسم من
که شوق بال و پر دارد
ولی از بس که پُر شور است
دو صد بیم از سفر دارد
زنی را می شناسم من
که در یک گوشه ی خانه
میان شستن و پختن
درون آشپزخانه
سرود عشق می خواند
نگاهش ساده و تنهاست
صدایش خسته و محزون
امیدش در ته فرداست
زنی را می شناسم من
که می گوید پشیمان است
چرا دل را به او بسته
کجا او لایق آنست؟
زنی هم زیر لب گوید
گریزانم از این خانه
ولی از خود چنین پرسد
چه کس موهای طفلم را
پس از من می زند شانه؟
زنی در کنج تاریکی
نماز نور می خواند
زنی خو کرده با زنجیر
زنی مانوس با زندان
تمام سهم او اینست:
نگاه سرد زندانبان!
زنی را می شناسم من
که می میرد ز یک تحقیر
ولی آواز می خواند
که این است بازی تقدیر
!
زنی را می شناسم من
که شعرش بوی غم دارد
ولی می خندد و گوید
که دنیا پیچ و خم دارد
زنی را می شناسم من
که هر شب کودکانش را
به شعر و قصه می خواند
اگر چه درد جانکاهی
درون سینه اش دارد
زنی را می شناسم من
که نای رفتنش رفته
قدم هایش همه خسته
دلش در زیر پاهایش
زند فریاد که: بسه
زنی را می شناسم من
که با شیطان نفس خود
هزاران بار جنگیده
و چون فاتح شده آخر
به بدنامی بد کاران
تمسخر وار خندیده!
زنی آواز می خواند
زنی خاموش می ماند
زنی حتی شبانگاهان
میان کوچه می ماند
زنی در کار چون مرد است
به دستش تاول درد است
ز بس که رنج و غم دارد
فراموشش شده دیگر
جنینی در شکم دارد
زنی را می شناسم من ...
